به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که دلشکسته ام نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های
تنهایی بیشتر میسوزاند دلم را گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم! آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را اگر تا دیروز
محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان خودم و خدام ...
ما را در سایت خودم و خدام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 13:11